|
به جای شکر گاهی سنگ ها به گریه می گویند... چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را
|
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پيمانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون مستانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمايان ،سبحه صد دانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،آواره و ديوانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اكر من جاي او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد ،گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم .
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من بجاي او چو بودم ،يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد
بر گرفته از :
http://www.miadgah.org/view.php?file_id=755
دلم می خواست یه چیزی بگم.... یه چیزی بنویسم...
اما خداحافظی انگار همیشه مغز رو منجمد میکنه...
خداحافظی هیچ وقت قشنگ نبوده... چون جدایی هیچ وقت قشنگ نبوده... مگر بین دو عاشق....دو
مجنون!
مگه نمیگن اگر یک قدم برای خدا برداری اون ۱۰ قدم بر میداره؟
پس چرا اینجوریه؟
حکمت این جدایی ها چی میتونه باشه؟
چرا هر وقت یکی رو پیدا میکنم که حاضر میشه پاشو ۲ قدم بزاره اون طرف خط ،خدا ازم میگیرش؟ دیگه
به فاصله اعتماد ندارم...
1
و
2
و
3...تو هم پر!!
یعنی حالا تنها تنها این راهی رو که با هم شروع کردیم برم؟
می خورم زمین!
دلم برات تنگ میشه....
خیلی زیاد....
اما شک ندارم که بازم میبینمت....
به یاد حرف دوستی....
شبای قدر ... همه با هم پرواز میکنیم...
چه جوری بنده هاتو تحمل میکنی؟
چه طوری میشه که ما رو دوست داشته باشی؟
یک جا خوندم حتی اگر کسی که اصلا به خدا فکر نمیکنه و پشت کرده و داره راه میره ...بفهمه که خدا چه قدر دوسش داره از عشقش میمره!!
خیلی مهربونی....
وای!
کاش بزرگ نمیشدم....
هر روز که بزرگتر میشم دارم بیشتر به کثیف بودن این دنیا پی میبرم...یاد ۱۶ سالگیم بخیر! اینگار ۱۰ سال پش بود...
چرا همیشه یک خبر بد چند تا دیگه رو هم به همراه داره؟؟
شاید میخوای این جوری تحمل درد رو آسنتر کنی؟ همه با هم یک جا رو سر ادم خراب بشن! خوب بک
جورای اسونتر میشن!
مثل ایکنه وقتی درد زیاد به ادم وارد میشه دیگه بعد از چند دقیقه حسش نمیکنه!
یا شایدم میخوای اینجوری توان ما رو امتحان کنی!!وای خدای من شکرت...
رمضان نزدیکه.... یک ماه مهمونیه شما!
خدا کنه مهمون خوبی باشم!
مواظبم باش!
کمکم کن.... بازم دستومو بگیر و بهم راهمو نشون بده...
سلام دوستان ...
میدونم چند وقت سفر بودم و نبودم ...
اما الانم که برگشتم می خوام اعلام کنم که ...
میخوام برم...کلی کار دارم.......دیگه نمیخوام وقتمو از این بیشتر رو وبلاگ و افکار و
نگرانی های مسخره تلف کنم.
[هم در دلم تو هستی و هم نفس زشت من... در یک حرم دو عشق جا نمیشود..]
احنمالا دیگه کمتر مینویسم.... در حد یک درد و دل کوچیک...
البته شاید هم اصلا دیگه ننویسم...
شاید یک روز برگردم با یک حانیه جدید....شاید هم دوباره برگردم با همین حانیه ....
شایدم برم به یک خونه جدید که حال و هوا هم جدید باشه (به احتمال کم)
[رقص سماء را بین که چه زیبا میتابد در رشته های خدا...]
یا علی
بازم التماستون میکنم که دعام کنین ...
من دارم یک ماهی میرم سفر(ایران)....پیش امام رضا.
تو این مدت شاید نتونم به همسایه ها سر بزنم یا جواب لطفشون رو بدم. شاید اپ
هم نکنم.
خلاصه التماس دعا و (هه هه...فعلا) حلال کنین و
یا علی
خدا رو می خوام...
دلم براش تنگ شده...
احساس میکنم دارم از داخل منفجر میشم....
پس کجاست اون حانیه که میخواستم سنگ کنم؟؟؟
این که از شیشه هم نازکتر شده....
با یک سرزنش مادرانه یا مرگ یک شاپرک اشکش در میاد....
چرا اینجوری شدم؟؟
از قبلم بدتر؟؟؟ میشه؟؟
خدایا دیگه قهر بسه.... بیا اشتی....
رجب.... ماه استغفار....
کمکم کن...
نمیخوام دیگه اینجوری باشم.... خسته شدم....
خیلی خسته.....
خیلی
خیلی خسته
شما این ناله هارو بازم به دل نگیر...
بزرگی از بزرگتره...
تنهام نزار....
حس عجیبیه...
وقتی احساس میکنی قلبت داره اتیش میگیره..سنگینی میکنه.. شعله اش تا سرت میرسه..
وقتی فکر کردن مغزتم میسوزونه...
چه حرارتی...
هیچی نمیتونه خاموشش کنه...
وقتی یک چیزی میسوزه سیاهیه تهش میمونه... که اونم یک باد میبرش
اما وقتی دل میسوزه....
واااای امان...!
وقتی خاطره ها زنده میشن...یک جرقه... یک نگاه... شاید حتی یک سکوت!
همه دار و ندارتو میدی ... بهت یک عمر خاطره میدن...
(خاطره هایی که فقط نمک میشن رو زخمات...)
به این نتیجه رسیدم که دیدن کی بود مانند شنیدن...؟
دیگه به چشام اعتماد ندارم...
زیادی زود باور و از خود راضین!
گوشام تواضع دارن...
باز هم خداحافظی...
دوست نداشتم وقتی میره قلبمو بهش بدم...
یک بار دادم... عاقبت نداشت....
اما دیدم نمیشه...خیلی سخته ...!!
یک قسمتاییش همینجوری چه بخوام ...چه نخوام تو دستاش جا مونده بود...!
هوای دلم گرفته... فکر کنم همون دل تنگیه!
دل که تنگ میشه بزرگم میشه!! (چه جوریه؟)
اونقدر کشیده شده (هه کش اومده) زیر پای این و اون که میتنونم جا برای ایستادن
همه دنیا تو دلم پیدا کنم!
اینگار بزرگ شده!
برام خیلی جالب! قدرت چشم بستن و سکوت کردنم خیلی رفته بالا! پر از
نفرتم ...از همه به همه! اما ...بازم انگار عاشقم و میتونم ببخشم (عشق=نفرت)!
همون سکوت دیگه...سکوت.... بهترین همدرد!
قرار بود سنگش کنم دلمو!!
فکر کنم تقریبا کارش تموم شده باشه (به به چه کارایی که فریب نمیکنه)!
دیگه نرم نیست...! حیف ! حیف؟؟؟
عجیبه!
فکرم خیلی بهم ریخته!! از این پست هم فکر کنم پیدا است! (اصلا کسی چیزی
فهمید؟ فکر کنم در حد فهم در و دیوار وبلاگ نوشته باشم!!هه!مهم نیست! نوعی
تخلیه درد و سکوت محسوب میشه!)
دوست داشتم بی پرده بنویسم...اما... نه ..نه ...همون سکوت دیگه!!! بغض شده!!
قشنگ میتونم حسش کنم!
حتی همین الان! دعا کنین منفجر نشه!
التماس دعا!